چند روز پیش مامانم به نصیحت به من گفت: "آدم نقد رو ول نمیکنه، نسیه رو بچسبه."
از این جمله این طور برمیاد که: اگر عاقلی گزینه ی نقد رو انتخاب کن.
و من به این موضوع فکر کردم که خدا که مسلماً از این ویژگی آدما با خبره، چرا توقع داره که ما نقد این دنیا رو ول کنیم و به نسیه ی اون دنیا بچسبیم؟!
نظرات ()معمولاً هیچ چیز طبق برنامه ی آدم پیش نمیره. به خصوص تو روابط انسانی.
خب طبیعی هم هست چون برای یه ماشین برنامه نمیریزم که توقع درست اجرا شدن رو هم داشته باشم. طرف مقابل هم حس و عقل و فکر داره.
.
خیلی خوبه که دارم با خودم صادق میشم. خب الآن دیگه چشمام رو خوب باز میکنم و علاوه بر اون، وقتی چیزی رو میبینم انکارش نمی کنم.
.
کسل و غمگین بودم و به شدت دلم یه خوراکی شیرین می خواست. من معمولاً وقتی این طوری میشم که خیلی غمگینم. شاید طعم شیرین، اوقاتم رو هم شیرین میکنه. به خودم گفتم به جای اینکه مثل معتادا خودمو تو نوشیدنی های شیرین غرق کنم (!) بهتره علت یابی کنم.
این روزا با خودم صادقم. فکر کردم و فهمیدم به خاطر خوب پیش نرفتن برنامه ام بود. چون اون حسی که می خواستم رو دریافت نکردم.
من با خودم صادق شدم. به خودم دروغ نمیگم. این چیزا تو سن من طبیعیه. حتی دیر هم شده!
.
تو دنیای این روزای من افکار عجیب و بدیع، زیاد سراغم میاد با این فرق نسبت به گذشته که به جای فرار، سعی میکنم باهاشون روبرو بشم و درکشون کنم.
.
روبرو شدن با افکار جدید، برنامه ریزی برای روابطم و صداقت در مورد احساساتم، همه ی اینا یعنی یه چیز: جواب دادن به خواسته های طبیعیم.
.
.
می دونم زیاد دری وری گفتم، علتش همون حس غمه. خدا رحمتت کنه "فروید" عزیز.
یه حس غم، چرندیات بافتن و تو وبلاگم نوشتن، نا امید شدن از زنانگی خودم و به دنبال مقصر گشتن، کلاً یه ریشه و معنی دارن: سرکوب شدن یه نیاز عاطفی.
نظرات ()چند وقتیه وبلاگم آپ نمیشه. شاید من خیلی دلمرده شده ام. شاید دیگه کسی حوصله ی خوندن چرندیاتمو نداره. شایدم حرفام خیلی خصوصی شدن. اونقدر خصوصی که فقط به خودم میتونم بگم.
این روزا تنها هم صحبتم لاگبوک خاک خورده ی گوشه کمدمه که حرفهای زیادی برای نوشتن توش دارم ولی قلمم خیلی کند شده.
بگذریم. دنیا این روزا خیلی تند پیش میره و من بهش نمیرسم.
.
.
.
من مثل شبای بی ستاره سرد و خالیم
خب میترسم جای عشق غصه رو یار تو کنم
تو مثه قصه پر از خاطره هستی نمیخوام
من بی نشون تو رو نشونه دارت بکنم
نظرات ()من می ترسم.
من از بزرگ شدن می ترسم. من از وارد اجتماع شدن می ترسم. من از فارغ التحصیل شدنم می ترسم. من از نفس کشیدن تو این سرزمین می ترسم. من از همه چیز می ترسم. من اخیراً از خودم هم می ترسم.
جدیداً فکرای خطرناکی به سرم میزنه. از همه ی این فکرا می ترسم.
من از مسئولیت میترسم. شاید این به خاطر نازپرورده بودن نسل ما باشه.
مامان بزرگم میگه من به سن تو که بودم بچه ی چهارمم رو حامله بودم. میخندم و به شوخی میگیرم ولی واقعاً احساس ضعف میکنم نه به این خاطر که بچه ای ندارم و ازدواج نکردم بلکه به این دلیل که مامان بزرگم قدرت اداره کردن یه زندگی رو داشته و من حتی قدرت اداره کردن خودم رو هم ندارم. حتی قدرت اداره کردن روزمرگی هام رو هم ندارم. این منو می ترسونه.
به نظر من مامان بزرگم زن تواناییه. از پس همه ی کاراش بر میاد. تو اجتماع احتیاج به کسی نداره. کمتر زنی به سن اون رو میشناسم که اینقدر زبر و زرنگ باشه. اصولا تو خانواده ی مادری من زن ها قدرتمندتر و بااقتدارتر از مردان و همسرانشون هستن. من از کم آوردن مقابل مادربزرگم می ترسم.
***
یکشنبه 14/4/1388 ساعت 5 بعد از ظهر از جشن فارغ التحصیلی به خونه رسیدم، و تا ظهر دوشنبه از هجوم ترس هام گریه کردم.
من از خیلی چیزهای دیگه هم می ترسم و حتی جسارت فکر کردن بهشون رو ندارم. حتی تصور بیان کردنشون تنم رو پر از عرق سرد میکنه.
***
چقدر زود بزرگ شدیم.
نظرات ()یه روز تو یه فیلم شنیدم که گفت:
عذاب وجدان عشق میاره.
حالا شما پیدا کنید:
١) عاشق را؟
٢) معشوق را؟
٣) علت عذاب وجدان را؟
.
پ.ن. تو این فیلمای بند تنبانی امروزی گاهی میشه جملات جالب گیر آورد. من از روزی که این جمله رو شنیدم بارها به چشم صحتشو دیدم.
نظرات ()به نام خدا
نرا هستم؛ یک خس و خاشاک.
اول عرض تشکر دارم از این همه قطوری پهنای باند اینترنت.
دوم یه گله ی کوچیک دارم از این همه قطوری پهنای باند اینترنت! آخه اینقدر سرعت اینترنت بالاست و اینقدر دستیابی به همه ی سایت ها راحته که من مجبورم هر روز وبلاگمو آپ کنم. حتی گاهی برای اینکه کم نیارم روزی ٣ -۴ دفعه آپ میکنم.(ماشالا بس که این جا خوب بالا میاد).
سوم : رسیدیم به اصل مطلب. یادمه قبل از روز باشکوه حماسه ی ملی، وقتی به آهنگ "وطنم" گوش میدادم و مصرع هایی پایانی خونده میشد کلی ذوق میکردم. میگفت:
همه شاد و خوش و نغمه زنان ز صلابت ایران جوان
اما دیروز که بعد از مدتها دوباره شنیدمش، تنها چیزی که تو ذهنم مرور شد چهره ی عبوص و افسرده و غمزده ی مردم، روز ٢٣ خرداد بود.
وچیزی که الآن برامون از اون شادی و خوشی و نغمه زنی، باقی مونده فقط خون است و بس.
نظرات ()شعور دموکراسی یعنی اینکه پوستر رقیبتو پاره نکنی.
کرج.عظیمیه.بلوار رسالت.ضلع شمالی بلوار.بین چهارراه نیک نژادی و میدان مهران.
نظرات ()